نويسنده: ميشل تي.كلاير
مترجم:محسن داوري
(مسؤول واحد خبر شركت نفت و گاز پارس)
در سالهاي اخير، بوش و همكارانش بارها نگراني خود را نسبت به ظهور اسلام فاشيستي و تلاش بن لادن و نيروهايش در جهت ايجاد يك حكومت طالباني از شرق و غرب عالم اعلام كردهاند. همچنين پرزيدنت بوش در اين مدت در چندين برنامه عمومي، مسلمانان تماميت خواه را به ايجاد يك امپراتوري خود كامه و انكار كننده همه آزاديهاي مذهبي و سياسي متهم كرده است. با وجود صدها و احتمالاً هزاران مورد از چنين رفتارهايي، دنياي ما با تهديدات فراگيرتر و مخاطره آميزتري رو به روست كه ميتواند آن را با چالشهاي فراگير و نابود كنندهاي رو به رو كند: شكلگيري فاشيسم انرژي و يا نظامي كردن كشمكشهاي جهاني در جهت سلطه بر منابع در حال اتمام انرژي دنيا. بر خلاف اسلام فاشيستي، فاشيسم انرژي تقريباً بر زندگي همه مردم دنيا سايه افكنده است و امروزه ما شاهد جنگهاي خارجي و يا حمايت مالي از آنها، در جهت حفظ ذخاير استراتژيك انرژي در عراق و مناطقي ديگر هستيم. همچنين نبايد از اقدامات پشت پرده دولت آمريكا در كشورهايي نظير روسيه و گرجستان و بلاروس نيز در اين راستا چشم پوشي كرد. دير يا زود، دولت آمريكا مجبور خواهد شد كه براي تأمين تقاضاي روبه رشد انرژي اين كشور، به مبادلات غير قانوني انرژي دست بزند. به هر حال، چنين پيش بينيهايي، تنها يك كابوس بدبينانه نيست؛ ما با يك واقعيت بالقوه فراگير رو به رو هستيم كه ويژگيهاي بنيادين آن كه عموماً ناديده گرفته شده، در حال گسترش است. در اين راستا، ارتش ايالات متحده در حال تبديل به يك سنگربان جهاني حوزه نفت ميباشد كه رسالت خود را به دفاع از منابع تأمين نفت و گاز طبيعي خود و شبكهاي عظيم از خطوط لوله و انتقال آنها در سراسر دنيا تغيير داده است. از سوي ديگر، دولت روسيه نيز در سالهاي اخير، خود را به يك ابر قدرت در بخش انرژي تبديل كرده كه با كنترل بر كل منابع عرضه انرژي ارواسيا، تلاش ميكند با منابع مالي خويش، تأثيرات سياسي خود را بر كشورهاي همسايهاش افزايش دهد. امروزه قدرتهاي بزرگ دنيا، به صورتي بي رحمانه و ظالمانه در تلاشند تا منابع باقيمانده نفت، گاز طبيعي و اورانيوم در آفريقا، آمريكاي لاتين، خاور ميانه و آسيا را با دخالت نيروهاي نظامي، سرنگون كردن دولتهاي دست نشانده و يا مردمي، پرداخت رشوه، فشارهاي سياسي و فقيرتر كردن سازمان يافته مردم بد اقبال ساكن در اين مناطق داراي ذخاير انرژي، حفظ و چپاول كنند. در همين حال، عدهاي معتقدند كه با سرمايه گذاريهاي هنگفت كنوني ابرقدرتها در بخش انرژي هستهاي، احتمال حوادثي نظير خرابكاري، سانحه و يا سرقت مواد هستهاي توسط قاچاقچيان غير قانوني، روز به روز در حال افزايش است. در مجموع و با توجه به اين واقعيتها، ما در آستانه فرا رسيدن عصر فاشيسم انرژي هستيم. با وجود همه اختلاف نظرها، يك جنبه مشترك وجود دارد: افزايش مداخلات دولتها در بخشهاي استخراج، حمل و نقل و توزيع منابع انرژي، همراه با استفاده از قدرتهاي خود در جهت مقابله با نظرات مخالف. البته بر اساس تئوريهاي كلاسيك فاشيسم، در قرن بيستم نيز ميتوان دريافت كه دولتهاي فاشيستي با كنترلهاي همه جانبه جنبههاي مختلف زندگي خصوصي و عمومي شهروندانشان، تلاش ميكنند منابع مورد نياز انرژي جهت بخشهاي مختلف اقتصاد خود را تصاحب كنند.
معضل عرضه و تقاضا
چنين اقدامات جهاني و پر فراز و نشيبي، در خلأ صورت نميگيرد. به علاوه، ظهور فاشيسم انرژي با دو پديده سرنوشت ساز مرتبط بوده است: افزايش دامنه تفاوت ميان عرضه و تقاضا و تغيير مركز تأمين انرژيهاي كره زمين از كشورهاي شمال به كشورهاي جنوب
در شصت سال گذشته، صنعت جهاني انرژي، در تأمين عطش سيري ناپذير انرژي دنيا، موفقيت زيادي داشته است. در بخش نفت و در يك فاصله زماني شصت ساله (از 1955 تا 2005 ميلادي)، تقاضاي جهانيان به پانزده ميليون بشكه در هر روز افزايش يافته كه تأمين اين رشد چهار صد و پنجاه درصدي، با چالشهاي فراواني رو به روست. در همه اين سالها، حجم استخراج نفت خام تا حدود زيادي به حجم تقاضاي بازار نزديك بوده است. از سوي ديگر، با اوج گيري اقتصادهاي نو ظهوري نظير چين و هند، بسياري از پيشبينيهاي گذشته، با تغييراتي رو به رو شده و ديگر نميتوان همچنان به تأمين تقاضاي بازار اميدوار بود. كارشناسان زيادي معتقدند كه نرخ عرضه نفت خام در يك دوره پنج ساله (2010 تا 2015 ميلادي) به اوج خود خواهد رسيد و پس از آن، اين نرخ با روندي نزولي همراه ميباشد و ديگر ذخاير نفت كانادا، منابع استراتژيك و يا استخراج منابع فاقد صرفه اقتصادي در گذشته، قادر به جلوگيري از وقوع يك فاجعه نخواهند بود. اتكا به سوختهايي نظير گاز طبيعي، اورانيوم و زغال سنگ هم با چالشهاي مختلفي رو به روست. فراموش نكنيم كه همه اين منابع نيز محدود هستند و روزي به اتمام خواهند رسيد

چنين شرايطي، رهبران كشورهايي را كه بخش اعظم انرژي دنيا را مصرف ميكنند، با سر در گمي رو به رو كرده است (به ويژه ايالات متحده، چين، ژاپن و اتحاديه اروپا). همه اين كشورها در سالهاي اخير سياستهاي انرژي خود را بازنگري كرده و همگي به اين نتيجه رسيدهاند كه به دليل شرايط كنوني، بايد سياستهاي مسئوليت پذيرتري را دنبال كنند تا در تأمين تقاضاي انرژي مورد نياز اقتصاد خود با مشكلاتي رو به رو نشوند. در اين ميان، اتخاذ سياستهايي نظير تحريمهاي تجاري، ممنوعيتها، دستگيري مخالفان، اعمال فشار بر دولتهاي ضعيف و در نهايت استفاده از نيروي نظامي، در دستور كار آنان قرار دارد. بدين ترتيب، در طليعه قرن بيست و يكم، ما شاهد شكل گيري و ظهور فاشيسم انرژي هستيم.
البته بايد به يك نكته ديگر اشاره كنم: در سالهاي آغازين قرن بيستم، بخش اعظم نفت دنيا از كشورهاي اروپايي، آمريكاي شمالي و شمال روسيه تأمين ميشد، اما در سالهاي بعد، كشورهاي خاورميانه، آفريقا و آمريكاي مركزي، به تأمين كنندگان نفت دنيا تبديل شدهاند. اكثر كشورهاي اين مناطق، هنوز هم تقريباً به صورت استثماري اداره شده و بايد انبوهي از دخالتهاي خارجي را تحمل كنند. در عدهاي از آنها، گروهي جدايي طلب به جنگ با دولت مركزي ميپردازند و با توجه به ناآراميهاي سياسي، بسياري از ابرشركتهاي غول پيكر نفتي، چندان تمايلي به سرمايه گذاري در اين مناطق ندارند. (شرايط كنوني كشورهايي نظير نيجر و عراق، تأييد كننده اين موضوع است). بدين ترتيب اكثر دولتهاي ثروتمند ترجيح ميدهند تا با گسيل نيروهاي نظامي خود و كمكهاي مالي به ارتش اين كشورهاي فقير، نفت خام و گاز طبيعي توليدي آنها را به صورتي پايدار تأمين كنند. از سوي ديگر، در كشوري نظير آذربايجان، ما شاهد يك مسابقه تسليحاتي در جهت تأمين نيازمنديهاي ارتش اين كشور هستيم، شرايطي كه باز هم به تقويت جريان فاشيسم انرژي ميانجامد.
پنتاگون؛ سازمان حفاظت از منابع نفت دنيا
يكي از مشخصههاي بازر پنتاگون در چند دهه اخير را بايد در تبديل آن يك سازمان تأمين كننده امنيت منابع استخراج و سيستم انتقال جهاني نفت شامل خطوط لوله، نفتكشها و شبكه عرضه آن دانست. حقيقتي كه احتمالاً براي اولين بار از سوي پرزيدنت كارتر در سال 1980 ميلادي اعلام شد: «امروزه نفت به يك ماده حياتي براي حيات ايالات متحده تبديل شده و ما بايد از همه ابزارهاي ممكن به ويژه نيروهاي نظامي جهت حفظ آن بهره ببريم.»
كمي بعد، نيروهاي واكنش سريع آمريكا در خليج فارس مستقر شدند. سپس پرزيدنت ريگان تصميم گرفت تا با ايجاد يك مركز فرماندهي، به هدايت نيروهاي آمريكا در خاورميانه، افغانستان و شاخ آفريقا بپردازد. در جنگهاي كنوني آمريكا در عراق و افغانستان، هرگز نقش اوليه اين مركز در جهت حفاظت از منابع عرضه نفت مورد نياز ايالات متحده، فراموش نشده است.
از نگاه بسياري از كارشناسان، بزرگترين تهديد فرا روي عرضه مطمئن نفت را بايد به اقدامات دولت ايران مرتبط دانست. چرا كه به دليل كنترل تنگه استراتژيك هرمز توسط نيروهاي ايراني، در صورت حمله دولت آمريكا به تأسيسات هستهاي آنان، ميتوان پيش بيني كرد كه عرضه نفت از اين تنگه كاملاً متوقف شود. تغييرات اخير در بالاترين سطوح اين مركز فرماندهي و استفاده از افرادي كه تمايلي به رايزنيهاي سياسي ندارند، در همين راستا ارزيابي ميشود. همچنين در چند سال اخير، نيروهاي دريايي و هوايي بيشتري به اين منطقه اعزام شدهاند. دولت آمريكا در يك دهه اخير با طراحي برنامه «ژئوپوليتيك انرژي» خويش، دامنه كنترل مناطق توليد نفت را از خاورميانه به ساير مناطق دنيا گسترش داده است. بخش اعظم نفت مورد نياز دنياي غرب، در مناطق ناآرام جهان توليد ميشود و اينك حوزه درياي خزر در كانون توجه دولتمردان آمريكايي قرار دارد. چرا كه امنيت ملي آمريكا با تأمين تقاضاي نفت خود پيوند خورده است و در ميان رهبران هر دو حزب دموكرات و جمهوري خواه، تفاوت خاصي از اين نظر وجود ندارد. لذا استقرار نيروهاي نظامي آمريكايي در آذربايجان و گرجستان و قزاقستان و قرقيزستان و ازبكستان، جاي تعجب ندارد. به علاوه، جورج بوش از استقرار پايگاههاي دائمي نيروي زميني ايالات متحده در اين منطقه خبر ميدهد.
در ماههاي اخير، مقامات آمريكايي اعلام كردهاند كه قلب آفريقا را به عنوان مركز تأمين عرضه نفت آينده خود در نظر گرفتهاند. منطقه دلتاي نيجر كه هم اينك پنجمين تأمين كننده نفت مورد نياز ايالات متحده به شمار ميرود، در كانون توجه رهبرانآمريكا قرار دارد و تجهيز ارتش دولت نيجر به تسليحات جديد نظامي و ارائه آموزشهاي لازم به سربازان اين كشور، از راهكارهاي اتخاذ شده آنان است. هر چند چنين اقداماتي در سايه شعار مبارزه با تروريسم و گسترش دموكراسي انجام ميگيرد. چنين اقدامات مداخله جويانهاي، بسياري از جنبههاي حقايق موجود را ناديده ميگيرد. با توجه به مصرف يك چهارم نفت دنيا در ايالات متحده و حفاظت از خطوط لوله انتقال نفت به آمريكا و اروپا و ژاپن، رهبران كاخ سفيد حمايت زيادي از ابرشركتهاي نفتي خود ميكنند. به علاوه، مصرف سالانه نفت پنتاگون حدود صد و سي و پنج ميليون شبكه نفت است كه اين رقم هنگفت، بيش از كل مصرف كشور سوئد است.
من معتقدم كه با وجود پارهاي از منافع اقتصادي براي كشورهاي داراي ذخاير نفت، بيشترين منافع نصيب ايالات متحده و ابرشركتهايش خواهد شد. هرچند با كمال تأسف، سربازان آمريكايي بايد در جهت تحقق اهداف فاشيسم انرژي و حفاظت از پالايشگاهها و خطوط لوله و بندرگاههاي نفتي، همه روزه جان خود را به خطر اندازند. از سوي ديگر، جنگ فرسايشي آمريكا در عراق را نيز نميتوان با تحقق اهداف سياستهاي كارتر در جهت تأمين امنيت پايدار عرضه نفت خليج فارس، غير مرتبط دانست. راهبردي كه با هزينه سالانه يكصد ميليارد دلار همراه ميباشد. آيا پيشبيني هزينهاي يك هزار ميليارد دلاري براي جنگي كه هيچ آيندهاي نميتوان براي آن متصور شد، به كابوس مردم ما تبديل نشده است؟ و هزينههاي مادي و انساني حفاظت از چرخه تأمين نفت مورد نياز آمريكا و هم پيمانانش در درياي عمان، اقيانوس هند، اقيانوس آرام، خليج گينه، درياي خزر و كلمبيا، چقدر است؟
بيترديد، چنين هزينههايي همچون يك گلوله برفي، روز به روز افزايش مييابد ولي در عين حال، ما با رشد مقاومتهاي نيروهاي شورشي و مخالفان استثمارگري ايالات متحده رو به رو خواهيم بود. با رشد مسابقه مصرف در ميان دنياي غرب و اقتصادهاي نو ظهور چين و هند، ميتوان پيشبيني كرد كه اتكا بر نيروهاي نظامي، همچنان روندي فزاينده خواهد يافت و همچنان تا سالياني طولاني، سايه فاشيسم انرژي بر زندگي ما سنگيني خواهد كرد.
قدرت نفت و رنسانس هستهاي
امروزه بسياري معتقدند كه نه فاشيسم اسلامي كه در حقيقت فاشيسم انرژي (زد و خوردهاي نظامي دامنه دار بر سر سلطه بر منابع رو به پايان انرژي) بر همه رويدادهاي دنياي امروز و تا چند دهه ديگر نيز سيطره خواهد داشت. رهبران غرب سالهاست كه هر گونه مخالفت با راهبردهايشان را به سرعت سركوب ميكنند و با بازگشت روسيه به صحنه سياستهاي جهاني و ناكامي طرحهاي هستهاي غرب، چنين اقداماتي با شدت بيشتري دنبال ميشود.
من معتقدم كه تقسيمبندي آينده كشورهاي دنيا براساس دارندگان انرژي و كشورهاي فاقد منابع انرژي خواهد بود. در سالهاي 1950 تا 2000 ميلادي كه انرژي در دسترس و ارزان بود، اين تقسيمبندي چندان قابل تمايز نبود؛ چرا كه كشورهاي ثروتمند از منابع انرژي هستهاي، ثروت مالي و يا متحدان انرژي بهره ميبردند، اما ساير كشورها به دليل فقدان چندان گزينههايي، با كوهي از بدهي و فقر رو به رو شدهاند. نكته ديگر حائز توجه اين است كه تعداد كشورهاي داراي منابع انرژي، بسيار اندك ميباشد. استراليا، كانادا، ايران، قزاقستان، كويت، نيجريه، قطر، روسيه، عربستان سعودي، ونزوئلا، عراق و چند كشور ديگر، دولتهايي هستند كه نيازي به صرف هزينههاي سنگين جهت خريد انرژي ندارند. لذا رهبران آنها از مزيتهاي اقتصادي و سياسي و ديپلماتيك و نظامي در مناسبات بينالمللي خويش برخوردارند.
ظهور ابرقدرتهاي حوزه انرژي
در پايان جنگ سرد، اگرچه دولت روسيه با فقر و انزوا و از دست رفتن نفوذ بينالمللي خويش مواجه شده بود، اما با گسترش ناتو به شرق و استقرار سيستم دفاع ضد موشكي آمريكا، اين وضعيت وخيمتر شد. به دنبال اكتشاف و استخراج منابع نفت و گاز از سوي دولت روسيه، اين معادله در حال تغيير است. بسياري معتقدند كه اينك روسيه در حال پوزخند زدن به وضعيت آمريكاست. زيرا روسيه با كنترل همه منابع نفت و گاز و زغال سنگ اوراسيا، همراه با وجود ذخاير اورانيوم فراوان، به يك ابر قدرت غير نظامي تبديل شده است.
به اين ارقام توجه كنيد:
ـ وجود سي و يك راكتور توليد برق هستهاي؛
ـ دومين دارنده ذخاير زغال سنگ دنيا؛
ـ توليد روزانه يازده ميليون بشكه نفت خام؛
ـ بزرگترين دارنده ذخاير گاز طبيعي دنيا با يك و هفت دهم كوادريليون فوت مكعب ذخيره قطعي.
بسياري از تحليل گران بينالمللي، طرحهاي ولاديمير پوتين در زمينه انرژي را عامل ايجاد اين شرايط نوين ميدانند. حتي ذخاير گاز تركمنستان و قزاقستان نيز از طريق خطوط لوله روسيه به اروپا منتقل ميشود. گويي نفوذ سياسي از دست رفته روسيه پس از پايان جنگ سرد و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، در حال بازگشت است. آيا اين رشد غير منتظره، مرهون خصوصي سازيهاي گسترده انجام شده در صنعت نفت روسيه ميباشد؟ منافع اصلي اين شرايط به جيب چه كساني ميرود؟ من بايد به يك نكته مهم اشاره كنم: اقدام پوتين در لغو بسياري از طرحهاي گذشته خصوصي سازي دهه نود ميلادي و اعطاي مجدد مالكيت آنها به بخش دولتي، ايجاد ثروتهاي نجومي براي مديران اين شركتها، پرسشها و ابهامات زياي را براي مردم روسيه به وجود آورده است. آيا چنين تغييراتي را نبايد در راستاي شكل گيري جهاني فاشيسم انرژي قرار دهيم؟
از ديدگاه بسياري، محاكمه سران شركتهاي خصوصي نفت و گاز روسيه، مصادره اموال و داراييهاي آنان و محكوميت آنها به مجازاتهاي سنگين، بخشي از نشانههاي چنين رويكردي است؛ سياستهايي كه البته در سايه شعار تأمين منابع مردم روسيه و بهبود شرايط اقتصادي آنان اجرا ميشود.
امروزه شركتهاي دولتي نفت و گاز روسيه نظير «گاز پروم» و «ترانس نفت» با انحصار طلبي، دستكاري قيمتها و اعمال فشار بر طرفهاي خارجي، به بازوهاي قدرتمند اجراي سياستهاي دولتمردان كرملين در دنيا تبديل شدهاند. (نظير قطع گاز اوكراين در ژانويه سال 2006 ميلادي به دنبال به قدرت رسيدن رئيس جمهور غربگرا، ويكتور آ.يووشنچكو). گويي رفتارهاي استعماري آمريكا در منطقه كارائيب و آمريكاي لاتين، از سوي دولت روسيه نيز در حال اجرا است. همانطور كه گروهي از كارشناسان از انرژي به عنوان «سلاح نوين هستهاي» ياد ميكنند. اينك در عصر رنسانسي نوين كه به رشد فقر و بي عدالتي و جنگها و زد و خوردهاي مختلف منجر شده، جهان ما قدم به مرحله تازهاي از حيات خويش گذاشته است. با تبديل ارتش ايالات متحده به محافظ جريان عرضه نفت، ديگر بار مسابقهاي در شرق و غرب عالم آغاز شده كه نقش انرژي هستهاي در آينده را نيز در هالهاي از ابهام فرو برده است.
منبع: www.Alternet.org
Michael T.Klare: ميشل تي.كلاير استاد مطالعات صلح و امنيت جهاني در كالج همپشاير و نويسنده كتاب «خون و نفت؛ خطرات و نتايج اتكاي روز افزون آمريكا به نفت وارداتي» (انتشارات اوول).